تبليغاتX
شب نوشته های شاپرکی در جوهردان

شب نوشته های شاپرکی در جوهردان


 

 شب ها که با دلی تنگ

گوشه ی اتاقم اشک می ریزم

خورشید نیمه شب از دریچه سرک می کشد

 

تو خورشید نیمه شبی

که به یک ذهن تاریک و آشفته می تابی

                                       تا باز هم جرأت نوشتن پیدا کند و از تو بنویسد ...

 

         

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 11:24 توسط هستی |


 

شب فرو می افتاد.

به درون آمدم و پنجره ها را بستم.

 

باد با شاخه در آویخته بود.

من‌، در این خانه ی تنها،تنها.

غم عالم به دلم ریخته بود.

 

ناگهان ،حس کردم:

که کسی،

                  آن جا ،بیرون ،در باغ

در پس پنجره ام

                   می گرید ...

صبحگاهان،

               شبنم

می چکید از گل سیب.

                                                               

                                                  ه.ا.سایه

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 23:24 توسط هستی |


 

 

دو خط موازی زاییده شدند.پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند.

خط اولی گفت:ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم و خط دومی از هیجان لرزید.خط اولی گفت:و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ.من روزها کار می کنم.می توانم بروم خط کنار یک جاده ی دور افتاده و متروک شوم یا خط کنار یک نردبان.خط دومی گفت:من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت.خط اولی گفت:چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوبی خواهیم داشت.

در همین لحظه معلم فریاد زد:دو خط موازی هرگز بهم نمی رسند.وبچه ها تکرار کردند:دو خط موازی هیچ وقت بهم نمی رسند.

دو خط موازی لرزیدند،بهم دیگر نگاه کردند و خط دومی زد زیر گریه.خط اولی گفت نه این امکان ندارد.حتما یک راهی پیدا می شود.خط دومی گفت:شنیدی که چه گفتند؟هیچ راهی وجود ندارد.ما هیچ وقت بهم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه.خط اولی گفت نباید نا امید شد،ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم بالاخره کسی پیدا می شود که مشکل مارا حل کند.خط دومی آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزید.از زیر در کلاس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفر های دو خط موازی شروع شد.آن ها از دشت ها گذشتند...،از صحراهای سوزان...،از کوه های بلند...،از دره های عمیق...،از دریاها...،از شهرهای شلوغ....

سال ها گذشت؛ و آن ها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند.ریاضیدان به آن ها گفت:این محال است.هیچ فرمولی شما را بهم نخواهد رساند.شما همه چیز را خراب می کنید.فیزیکدان گفت:بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت.داروساز گفت:از من کاری ساخته نیست دردتان بی درمان است.شیمی دان گفت:شما غیر قابل ترکیب هستید اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید همه ی مواد خواص خود را از دست خواهند داد.ستاره شناس گفت:شما خودخوه ترین موجودات روی زمین هستید.رسیدن شما بهم مساوی است با نابودی جهان.دنیا کن فیکون می شود.سیارات از مدار خارج می شوند.کرات با هم تصادف می کنند.نظام دنیا از هم می پاشد چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید.فیلسوف گفت:متاسفم...جمع نقیضین محال است.

و بالاخره به کودکی رسیدند.کودک فقط سه جمله گفت:شما بهم می رسید.نه در دنیای واقعیات.آن را در دنیای دیگری جستجو کنید...دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفر هایشان ادامه دادند اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل می گرفت((آن ها کم کم میل بهم رسیدن را از دست می دادند))خط اولی گفت:این بی معنی است.خط دومی گفت:چی بی معنی است؟خط اولی گفت:این که بهم برسیم.خط دومی گفت:من هم همینطور فکر می کنم.و آن ها به راهشان ادامه دادند.

یک روز به یک دشت رسیدند.یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و نقاشی می کرد.خط اولی گفت:بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا کنیم.خط دومی گفت:شاید ما هیچ وقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم.خط اولی گفت:در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهیم یافت.و آن دو وارد دشت شدند.روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش.نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد.

و آن دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آن جا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت

سر دو خط موازی عاشقانه بهم می رسید.

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 21:19 توسط هستی |


خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است

و از احساس سرشار است

   

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 19:24 توسط هستی |


درود

تولدت مبارک

برای همیشه برگشتم

              

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 20:44 توسط هستی |


آخه کی فکرشو می کرد یه همچین روزاییم تو زندگیم باشه!

روزا به سختی می گذره...

راستش روزی که این وبلاگو ساختم خیلی دوستش داشتم.همیشه فکر می کردم به محض اینکه تعداد آپام بالا بره

همه به وبلاگم سر می زنن و مطالبمو می خونن حتی اگه نظر ندن.

اما این طور نشد...

البته وبلاگو که هنوزم دوست دارم اما این آخرین آپه!

برای اون هایی که بهم سر می زدن ، نظر می دادن و لطف داشتن

حتی برای اون هایی که یک بار هم جواب نظرهامو ندادن.

نمی دونم آخرین جمله چی باید بگم

اما یه سوال!

با یه قلب شکسته چه کارایی می شه کرد؟

راستی امروز تولدم بود.

                                     بدرود

  

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 22:59 توسط هستی |


در شبان غم تنهايي خويش

عابد چشم سخنگوي توام

من در اين تاريكي

من در اين تيره شب جانفرسا

زائر ظلمت گيسوي توام

گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من

گيسوان تو شب بي پايان

جنگل عطرآلود

شكن گيسوي تو

موج درياي خيال

كاش با زورق انديشه شبي

از شط گيسوي  مواج تو من

بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم

كاش بر اين شط مواج سياه

همه ي عمر سفر مي كردم

من هنوز  از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور

گيسوان تو در انديشه ي من

گرم رقصي موزون

كاشكي پنجه ي من

در شب گيسوي پر پيچ  تو راهي مي جست

چشم من  چشمه ي زاينده ي اشك

گونه ام بستر رود

كاشكي  همچو حبابي  بر آب

در نگاه تو رها مي شدم  از بود و نبود

شب تهي از مهتاب

شب تهي از اختر

ابر خاكستري  بي باران پوشانده

آسمان را يكسر

ابر خاكستري بي باران دلگير است

و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد  كدورت افسوس سخت  دلگيرتر است

شوق بازآمدن سوي توام هست

اما

تلخي سرد كدورت در تو

پاي پوينده ي راهم بسته

ابر خاكستري بي باران

راه بر مرغ نگاهم بسته

واي ، باران

باران ؛

شيشه ي پنجره را باران شست

 از دل من اما

چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربي رنگ

 من درون قفس  سرد اتاقم  دلتنگ

مي پرد مرغ نگاهم  تا دور

واي ، باران

باران ؛

پر مرغان نگاهم  را شست ...

                                               

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 14:58 توسط هستی |


پلک هایم را آهسته گشودم.آه باز هم صبح شده بود.باز هم یک روز جدید که برایم غیر قابل تحمل بود.

روزها پشت سر هم می گذرند و من هم گوشه ای ایستاده ام و آمد و شد آن ها را تماشا می کنم.

زندگی برایم مدت هاست که بی معنا شده.روزهایی تکراری و شب ها یی که می دانم صبح فردا را بدنبال دارند.

من از آن ها در گریزم!

می خواهم گذشته ها را فراموش کنم.این مردم را.این هیاهو و سر و صدا را.اما آن ها هر روز تکرار می شوند.

می خواهم بروم.به جایی که هیچ کس نباشد.من از این آدم ها خسته شده ام.اما من یک زندانیم ، تا ابد.

دیگر گریه هم دردهای مرا آرام نمی کند. با این کار فقط چشم هایم را خسته تر می کنم.

از جاییم بلند می شوم به طرف در می روم و آن را می بندم. پرده ها را می کشم.دیگر خسته شده ام ، از روزنه های خورشید که کائنات را به تحرک و پویایی می خواند.

چرا؟حرکت به امید چه چیزی؟

هوا سرد است. به پنجره می چسبم و به خیابان ها خیره می شوم. آسمان نیمه ابریست.

بالاخره از اینجا می روم ،

به یک جای دور ،

برای همیشه !

آنجا به این مزخرفات بها نمی دهند. آنجا جز من کسی وجود ندارد که به چیزی بها بدهد.

از تمام آرزوهایم دست کشیدم و برای همیشه فراموش کردم که من هم مثل بقیه ی انسان ها حقی از زندگی دارم.

در این میان از حمایت مرگ هم بی بهره ماندم.

به کنج تنهایی و تاریکی خزیدم ،

تا ثابت کنم می توانم نباشم.کم رنگ شوم و دیگر کسی مرا نبیند.کسی هم مرا از آن زمان به بعد ندید.

تنها نشستم و خیلی چیزها نوشتم ، روزها و شب ها.

که به چشم دیگران مشتی کاغذ باطله بیش نبود. بله لحظه لحظه ی زندگی من بود که حالا کاغذ باطله شده.

می خواستم به دیوار مشت بکوبم و فریاد بزنم ،

که روز های من به دست شما سیاه شد.شما زندگیم را تبدیل به لجن زاری کردید که روز و شب در آن دست و پا می زنم.

اما در این محبس کسی صدای مرا نمی شنود.

باز هم گوشه ای می نشینم.به یاد دوستانم می افتم. به یاد روزهایی که می دیدم چقدر با آن ها فرق دارم اما هیچ به زبان نمی آوردم.

خیلی زود از آن ها هم کناره گرفتم و به خودم پناه بردم.برای خودم زندگی کردم ، برای خودم نوشتم ، برای خودم گریستم و برای

خودم دل سوزاندم. اما من دیگر خودم را هم نمی خواهم. این لحظه ی پایانی من است !

مرگ را فقط فرشته ی مرگ رقم نمی زند ...

من اینجا مردم و حتی او هم نفهمید !

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 2:48 توسط هستی |


حالا فهمیدم چرا...

چون هیچکس یه دله مرده نمی خواد

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 1:33 توسط هستی |


اینجا دلی هست که هر روز می میره.

نمی گم دل پاکیه ولی یه دله می فهمی که؟حق زندگی داره.یه زندگی آروم بدون هیچ حسادت و دخالتی.دوست داره جایی باشه که بتونه خودش باشه.اون دیگه خسته شده از این همه مقایسه و تحقیر.

هر کس رد می شه به اون که حالا خیلی نا امید و بی رمق به روزای واهی چشم دوخته و فردایی که وجود نداره،لگد می زنه و بعضی ها هم سنگ می زنند و بعد از شنیدن صدای خورد شدنش درست مثل اینکه تخلیه شده باشن بی تفاوت رد      می شن.

چه اهمیتی داره؟یه احمق نشسته یه گوشه گریه کرده و این اصلا مهم نیست!بعضی ها هم با متلک هاشون نمک به زخماش می پاشن.بذار راحت باشن.

مگه اون چه گناهی کرده؟مگه اصلا اگه گناهی هم کرده باشه کفارشو باید به این آدم ها پس بده؟خدا یا چرا بهشون اجازه می دی تو کارات دخالت کنن؟اگه از اون دل بدت میاد چرا آفریدیش؟یا اصلا حالا که آفریده شده چرا خودت نابودش نمی کنی؟چرا باید روزی ده بار بمیره و زنده بشه اونم بخاطر یه مشت آدم بی ارزش؟شایدم خیلی برات ارزش دارن.

مگه اون به خواست خودش پا به این دنیا گذاشت که حالا باید پایان شب سیاهش سیاه باشه؟

                                               

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:50 توسط هستی |



 



Design by : Night Skin












Comics Graphic Comments
Graphic Comments
Waiting to see you again

مژگان موزيك