تبليغاتX
شب نوشته های شاپرکی در جوهردان

شب نوشته های شاپرکی در جوهردان

خواهی نشوی همرنگ ؛رسوای جماعت شو

چو کس با زبان دلم آشنا نیست

                    چه بهتر که از شکوه خاموش باشم

چو یاری مرا   نیست   هم  درد

                    بهتر که  از یاد یاران  فراموش باشم

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 13:5  توسط هستی  | 

 

 

 

کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا داستان زیر است که نویسنده‌اش مشخص نیست!

 
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!!؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 21:46  توسط هستی  | 

دلم تنگ است ،

دلم تنگ است

دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبریز است

صدایم خیس و بارانی است

نمی دانم

چرا در قلب من

پاییز

طولانی است ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 23:22  توسط هستی  | 

چه همه انسان دور و برته...
چه سرت شلوغه...
وقتی خوب نگاه می کنی...
می بینی تویی که تنهایی اونا رو پر می کنی نه اونا!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 22:34  توسط هستی  | 

تو می روی ...

قطار می رود

                   تو می روی

                                         تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

                         که سال های سال

در انتظار تو

                       کنار این قطار رفته ایستاده ام

و هم چنان

                      به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام ...

 

                                                       قیصر امین پور

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 22:12  توسط هستی  | 

دریا ـ صبور و سنگین ـ می خواند و می نوشت:

من خواب نیستم.

خاموش اگر نشستم مرداب نیستم

روزی که بر خروشم و زنجیر بگسلم ...

روشن شود که آتشم و آب نیستم !

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 16:58  توسط هستی  | 

دل تو اولین روز بهار

دل من آخرین جمعه ی سال

                                          و چه دوراند ... و چه نزدیک به هم ... !

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 17:55  توسط هستی  | 

بعد از مرگم مرا در دورترین غروب خاطراتت هم نخواهی دید...

منی را که هر نفس با یادت اندیشیدم

 و هر لحظه بی آنکه تو بدانی

 برایت آرزوی بهترین ها را کردم...

بعد از مرگم نامم را در ذهنت تداعی نخواهی کرد..

.نامی که برایت بیگانه بود اما در کنارت بود...

.بی آنکه خود خواهان آن باشی...

بعد از مرگم چشمانم را روی کاغذ نخواهی کشید...

چشمانی که همواره به خاطر غم ها و شادی هایت بارانی بود و می درخشید

 هنگام دیدن چشمانت....

بعد از مرگم گرمای دستانم را  حس نخواهی کرد..

.دستانی که روز وشب رو به آسمان برای لبخندت دعا می کردند...

بعد از مرگم صدایم را نخواهی شنید....

صدایی که گرچه از غم پر بود اما شنیده می شد

 تا بگوید

:"دوستت دارم"

بعد از مرگم خوابم را نخواهی دید....

خوابی که شاید دیدنش برای من آرزویم بود

و امید چشم بر هم گذاشتنم....

بعد از مرگم رد پایم را پیدا نخواهی کرد...

رد پایی که همواره سکوت شب را می شکست

تا مطمئن شود تو در آرامش خواهی بود....

بعد از مرگم باغچه ی گل های رزم را نخواهی دید...

.باغچه ی گل رزی که هر روز مزین کننده ی گلدان اتاقت بود...

بعد از مرگم نامه های ناتمامم را نخواهی خواند...

.نامه هایی که سراسر شوق از تو نوشتن بود...

بعد از مرگم تو حتی قبرم را نخواهی شناخت...

.تویی که حتی روی قبرم از تو نوشتم...

.نوشتم:"دوستت دارم"

و

 نوشتم:"تو نیز دوستم بدار"

بعد از مرگم تو در بی خبری خواهی بود....

روزی به خاک بر می گردم

 سال هاست مرده ام و فراموش شده ام...

روزی که ره گذری غریبه

 گردنبندی روی زمین پیدا خواهد کرد که نام تو روی آن حک شده است...

ناگزیر گردنبند را خاک خواهد کرد...

قبر را روی آن قرار خواهد داد...

روی تپه ای که دور از شهر است

 و تو حتی در خیالت هم آن تپه را تصور نخواهی کرد...

آن روز هوا بارانی ست و من می ترسم

 که مبادا تو در جایی باشی که خیس شوی و چتری در دستانت نباشد...

.من که به باران و خیس شدن از آن عادت کرده ام... .

به راستی بعد از مرگم فراموش خواهم شد... 

بعد از مرگم  چه کسی

فانوس به دست بر سر قبرم برایم فاتحه می خواند؟

بعد از مرگم چه کسی

با اشک چشمانش غبار بر قبرم را می شوید؟

بعد از مرگم چه کسی

گیتار به دست آوازه رفتنم را می خواند؟

بعد از مرگم چه کسی

برای نبودنم بی تاب و نا آرام میشود؟

بعد از مرگم چه کسی

به یاده سوختن دلم لحظه ای یاد می کند مرا؟

بعد از مرگم چه کسی … ؟!

 

پ.ن: روز ها مرتکب حماقت شدم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 21:6  توسط هستی  | 

آسمان همچو صفحه ی دل من

روشن از جلوه های مهتاب است

امشب از خواب خوش گریزانم

که خیال تو خوشتر از خواب است

خیره بر سایه های وحشی بید

می خزم در سکوت بستر خویش

باز دنبال نغمه ای دلخواه

می نهم سر به روی دفتر خویش

                                               فروغ

                                                             . . .

روی آن نقطه ی پر رنگ بزرگ

بین بی باوری آدم ها

یک نفر می خواهد

با تو باشد

نکند کنج هیاهو برود از یادت

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 23:39  توسط هستی  | 

دیشب دوباره
گویا خودم را خواب دیدم :
در آسمان پر می کشیدم
و لا به لای ابرها پرواز میکردم
و صبح چون از جا پریدم
در رختخوابم
یک مشت پر دیدم
یک مشت پر ، گرم و پراکنده
پایین بالش
در رختخواب من نفس می زد
آنگاه با خمیازه ای ناباورانه
بر شانه های خسته ام دستی کشیدم
بر شانه هایم
انگار جای خالی چیزی...
چیزی شبیه بال
احساس می کردم !

                                              "قیصر امین پور"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 12:19  توسط هستی  |